داستانهای
ذن
ذكر
داستانها و حكايات ، از
ديرباز در فرهنگ های گوناگون رايج بوده و امروزه نيز مشهود است . هر چند كه
شايد كاربرد داستان در زمانهای گذشته به علت عدم تحصيلات قشر كثيری از
جامعه ، اهميت بيشتری داشت اما امروزه نيز داستانها و روايات ، همچنان به
عنوان عناصری آموزشی كاربرد دارند . در اين ميان داستانهای ذن نيز كمك
مفيدی هستند برای جلب توجه جويندگان و نيز منابع پند آموزی برای رهروان ذن
.
مطالعه
ی داستانهای ذن ، نيم نگاهی ست به تجربه هايی متفاوت و نه كسب تجربه ای متفاوت . داستانهای ذن عموماً كوتاه و بی حاشيه اند ، زيرا اصولاً ذن مكتبی پر حرف نيست. از اين رو برخورد با مباحث آن ، ممكن است كمی گيج كننده جلوه
كند .
از سوی ديگر زبان متناقض ، بی منطق و فلسفه و طنز گونه
ی آن نيز ، ذهن منطقی خواننده
ی نوپا و حتی مخاطب كار گشته را به چالش وا می دارد . برای ذن
زيبايی و نقش و نگار داستان اهميتی ندارد . آنچه مهم می نمايد ، قدرت
تلنگری ست كه ذن به مخاطب خود وارد می كند و گاه ممكن است اين تلنگر به
سيلی جانانه ای بدل شود كه خواننده
ی داستان را شوكه كند .
داستانهای ذن هر چند كه ساختارها و اجزای نسبتاً مشخصی دارند اما هيچ معيار و موازنه
ای در آنها ديده نمی شود ، بسياری از اين داستانها به راستی رخ داده اند و
نبوغ استادان ذن ، سازنده
ی واقعی اين حكايات بوده است . از ديدگاه ادبی شايد حتی نتوان لقب داستان را به اين قطعه های داستانگونه داد ، اما مسلماً
اين امر برای اهالی كوچه باغ ذن ، اهميت چندانی ندارد . اين قطعات را می توان حكايت ، روايت، گفتار ، پند ، داستان و يا هر چیز مشابه ديگر ناميد .
آنچه در
اين ميان مورد توجه است ، پيام و بن مايه ايست كه داستان به همراه دارد .
درك اين بن مايه بسيار دشوار می نمايد اما دور از دست نيست . حفظ كردن اين
حكايات و يا انباشت كلكسيونی آنها آنچنان كاری از پيش نخواهد برد .
داستانهای ذن تنها يك نيم نگاه است ، يك گذر از مقابل دكان شيرينی فروشی و
ديدن كلوچه ها و اين تنها كافی نيست ، آنگونه كه استاد ذن كيوگن گفت : ديدن
يك كلوچه ، گرسنگی آدم را رفع نمی كند . پس خواندن داستانها و حكايات ذن به
تنهايی كافی نيست و اين تنها گوشه ای از دنيای ذن است ، دنيايی كه ظاتاً
هيچ دنيايی نيست .
مطالعه
ی داستانهای ذن نيازمند پيش زمينه های ذهنی و مطالعاتی ست . از اين رو برای ما ايرانيان ، درك فضايی كه اين داستانها درآن زاده شده ، برای نائل آمدن
به بن شناسی ساختارهای ذن لازم می نمايد . در اين راستا درك و آگاهی پيرامون تاريخ و فرهنگ شرق دور كمك بسيار قدرتمندی ست برای درك هر چه بهتر
مكتبی چون ذن كه از تداخل دو دين و فرهنگ متفاوت زاده
شد و پيشرفت های بسياری داشت . در كنار اين كسب دانش ، اجرای روشهای عملی و تجربه های خود محور ما را آماده
ی آن می سازند تا به وادی ذن گام نهيم.
داستانهای ذن گاه کوآنی را در بر دارند . این کوآن می تواند کوآنی برای خود
ما باشد .
و اكنون
چند داستان كوتاه :
1-
نان
رهروی از
استاد ام من (
Ummon
) پرسيد : بالاتر از بوداها و بالاتر از پيشوايان چيست ؟
ام من پاسخ
داد : نان
2 - كلام
بی كلامی
رهرويی از
استاد روسو (
Rosso
) پرسيد : كلام بی كلامی چيست ؟
روسو گفت :
دهان تو كجاست ؟
رهرو گفت :
من دهان ندارم .
رسو پرسيد
: پس تو با چه غذا می خوری
؟
رهرو پاسخی نداشت .
3- برنج
در ديگ
رهروی از
استاد كان كی (
Kankei
) پرسيد ؟ منظور از آمدن دارومه از غرب چيست ؟ او پاسخ داد : برنج در كاسه
، در ديگ می جوشد . رهرو گفت : من نمی فهمم .
كان كی گفت
: تا زمانی كه گرسنه هستيد بخوريد ، وقتی كه سير شديد از خوردن دست بكشيد .
4-
گلها باز
نمی گردند
رهروی از
استاد كگون (Kegon
) پرسيد : چگونه است وقتی يك فرد به روشنی رسيده ، دوباره به
اوهام باز می گردد ؟ كگون گفت : يك آينه
ی شكسته ديگر بازتابی ندارد ، گل
افتاده از شاخه هرگز باز نمی گردد .
5-
يك تكه
ابر
رهروی از
استاد شوذان (
Shozan
) پرسيد : آيا جمله ای وجود دارد كه درگير قلمرو درست و نادرست ، بودن و
نبودن ، نباشد ؟ شوذان گفت : بله .
رهرو پرسيد
: آن چيست ؟
شوذان پاسخ
داد : يك تكه ابر در آسمان شناور است .
6-
اجازه هست
بپرسم ؟
رهروی به
استاد سپو (
Seppo
) گفت : نگرش سرشت واقعی يك رهرو مثل خيره شدن به ماه در شب است و ديدن يك
فرد روشنی يافته مانند نگريستن به خورشيد در روز . اكنون اجازه هست بپرسم
كه ديد شما در مورد طبيعت خودتان چگونه است ؟
سپو او را
سه بار با عصايش زد .
سپس رهرو
نزد استاد گانتو (
Ganto
) رفت و همين سوال را پرسيد . گانتو او را سه بار
سيلی زد .
7-
مگس كش
رهروی از
استاد گنشا (
Gensha
)
پرسيد : آيا وقتی استادان قديمی مگس كش خود را بلند می كردند می خواستند به
اين طريق اصل ذن را نشان دهند ؟
گنشا گفت : نه اين طور نيست ؟
سپس رهرو
پرسيد : مفهوم اين عمل آنها چه بود ؟
گنشا مگس
كش خود را بلند كرد .
رهرو پرسيد
: اصل و ريشه ی ذن چيست ؟
گنشا گفت :
هر وقت به اشراق رسيدی خواهی فهميد .
8 - عدم
قضاوت
رهرویی به
استاد سپو (Seppo
) گفت : سرم را تراشيده ام ، جامه
ی سياه رهروی بر تن كرده و تمام شرايط و
پيمان ها را پذيرفته ام ، پس چرا يك بودا نيستم ؟
سپو گفت :
هيچ چيز بهتر از عدم قضاوت وجود ندارد .
9-
يك سر مو
اختلاف
رهروی از
استاد جوشو (
Joshu
) پرسيد : يك سر مو اختلاف ؛ چه اتفاقی می افتد ؟
جوشو پاسخ
داد : آسمان و زمين خيلی از هم دور هستند .
رهرو گفت :
و هنگامی كه يك سر مو اختلاف نباشد ؟
جوشو گفت :
آسمان و زمين خيلی از هم دور هستند .
10 ـ معبد
در حال فرو ريختن است
طرز مردن
استاد ياكوسان (
Yakusan
) هم قسمتی از زندگيش بود . هنگامی كه در شرف مرگ بود فرياد
كشيد : معبد در حال فرو ريختن است ، معبد در حال فرو ريختن است ! رهروان
وسايل مختلفی برای نگهداشتن معبد آوردند . ياكوسان دستهايش را بالا برد و
گفت : هيچكدام از شما مرا نفهمديد . و مرد .
11-
رخت های نانسن
استاد
نانسن (
Nansen
) داشت رخت می شست .
رهروی پرسيد : آيا استاد هنوز هم چنين كارهايی انجام می دهند ؟
نانسن رخت
هايش را از تشت بالا آورد و گفت :
پس با
اينها بايست چه كار كرد ؟
12-
چسبيدن
ذهن
راهبه ای از استاد جوشو (
Joshu
) پرسيد : راز نهانی كدام است ؟
استاد به
آرامی به بدن او دست زد . راهبه با تعجب خود را عقب كشيد و گفت : شما هنوز
داريد به چيزی می چسبيد ؟
استاد پاسخ
داد : نه ، اين شماييد كه هنوز به آن چسبيده ايد !
13-
فنجان خالی
كسی به
ديدار استاد نان اين (
Nan – in
) آمده بود تا از ذن بپرسد ، ولی به جای شنيدن ، مدام
از عقايد خود می گفت . پس از مدتی نان اين برای مهمانش چای ريخت و آنقدر به
چای ريختن ادامه داد تا فنجان مهمان پر شد و چای از آن سرازير گشت .
سرانجام مهمان طاقت نياورد و گفت : مگر نمی بينيد كه فنجان پر شده و ديگر
جا برای چای ندارد .
نان اين
پاسخ داد : كاملاً درست است ، شما هم مانند اين فنجان از افكار خودتان
لبريز هستيد ، چطور از من ذن را می خواهيد ، حال آنكه يك فنجان خالی به من
نمی دهيد .
14 ـ ماه
در آب
شيونو (
Chiyono
) كه به
سلك پيروان ذن پيوسته بود ، پس از سالها مطالعه هنوز به بيداری نرسيده بود
. يك شب مهتابی سطلی كهنه و پر آب را با خود می برد و به عكس قرص ماه در آب
سطل می نگريست .
ناگهان نی های سطل حصيری از هم گسيخت ، آب پراكنده شد و تصوير ماه نيز ناپديد گرديد.
شيونو به
بيداری رسيد و اين شعر را سرود :
از اين راه
و آن راه
می كوشم تا
دلو را نگهدارم
با اين
اميد كه
نی های فرسوده هرگز نخواهد شكست
ناگهان ته
سطل باز می شود
ديگر نه
آبی
نه ماهی در
آب
خالی ای در
دست من .
15- راهبان
و دختر
تانزان (
Tanzan
) و
اكيدو (
Ekido
) دو راهب ذن در خيابان گل آلودی در شهر قدم می زدند كه به دختری با جامه
ابريشمين برخوردند . او به خاطر گل و لای می ترسيد از خيابان بگذرد .
تانزان گفت : بيا دختر ، و او را بر دوش خود از خيابان گذراند .
دو راهب تا
شب سخن نگفتند ، سرانجام در دير ، اكيدو نتوانست بی تفاوت بماند وگفت :
راهبان نمی بايست به دختران نزديك شوند ، خاصه به دختران زيبايی چون او ،
چرا چنين كردی
؟
تانزان
گفت : دوست عزيز ، من آن دختر را همانجا در شهر رها كردم ، اين تويی كه او
را با خود تا اينجا آورده ای
!
16 ـ همه
ميميرند
بازرگان
ثروتمندی از استاد سنگای
(
Sengai
) خواست سخنی گويد كه به حفظ سعادت و شادكامی خانواده اش كمك كند . استاد
قلم و كاغذ برداشت و نوشت :
پدر بزرگ
می ميرد
پدر می ميرد
پسر می ميرد
بازرگان بر
آشفت و گفت : چه طلسم شومی عليه خانواده من نوشته ايد ؟
سنگای گفت
: اين طلسم شوم نيست ، بلكه آرزوی بزرگترين نيك بختی برای خانواده
ی شماست
. من آرزو می كنم كه مردان خانواده شما همگی آنقدر زندگی كنند كه پدربزرگ
شوند و آرزو می كنم كه هيچ پسری قبل از پدر نميرد ، آيا زندگی و مرگ در اين
روال و ترتيب، حقيقی ترين سعادتی نيست كه هر خانواده ای آرزوی آن را دارد
؟
17 – آنچه
تكان می خورد
روزی باد
می وزيد ، دو راهب درباره پرچمی كه به حركت در آمده بود ، بحث می كردند .
اولی گفت :
من می گويم پرچم تكان می خورد نه باد .
دومی گفت :
من می گويم باد تكان می خورد نه پرچم .
شاگرد سومی كه از آنجا گذر ميكرد گفت : باد تكان نمی خورد ، پرچم تكان نمی خورد ، اين
ذهن شماست كه تكان می خورد .
18 – پيرزن
و بودا
اين داستان
را گاه استادان ذن برای شاگردانشان نقل می كنند :
پير زنی بود ، متولد همان شهری كه بودا نيز در آن بدنيا آمده بود ، اما همواره از
روبرو شدن با بودا وحشت داشت ، گرچه همه به وی دلداری می دانند كه بودا مرد
مقدسی ست ، ولی هر وقت فكر می كرد كه ممكن است كه او را ببيند می گريخت .
روزی پيرزن
در خيابان شهر مرد محترمی را ديد كه با ردای زرد رنگ نزديك می شد ، آن مرد
بودا بود ، زن وحشت زده شد ولی نمی توانست بگريزد ، پس تصميم گرفت كه نگاه
نكند ، چشمانش را با دستهايش پوشاند ، ولی عجب اينكه هر چند محكمتر چشمهايش
را می گرفت ، بودا را از ورای انگشتان بهم فشرده اش واضع تر می ديد .
به من
بگوييد اين پيرزن كه بود ؟
19 –
ماورای كوه
سالكی از
پيری كه در كوهستان زندگی می كرد پرسيد :
راه چيست ؟
پير در
پاسخ گفت : اين كوهستان چه زيباست .
سالك گفت :
من از كوه نپرسيدم ، از راه پرسيدم .
پير گفت :
پسرم ، تا ماورای كوه را در نيابی نمی توانی راه را بيابی
.
20 – اولين
درس ذن
نوآموزی نزد استاد جوشو
( Joshu )
آمد و
گفت : من تازه به گروه راهبان پيوسته ام و بی تابانه می خواهم اولين اصل ذن
را بياموزم .
جوشو پرسيد
: شامت را خورده ای
؟
شاگرد :
بله خورده ام .
جوشو :
ظرفت را بشوی .
21 – آن
بودا نيست
راهبی نزد
استاد نانسن
( Nansen )
رفت
و پرسيد :
آيا اصلی وجود دارد كه تاكنون هيچ استادی آن را تعليم نداده باشد ؟
نانسن گفت
: آری هست .
راهب گفت :
آن را به من بگو چيست ؟
نانسن گفت
: آن بودا نيست ، شيی نيست ، انديشيدن نيست .
22 -
احساس خوب کافی ست
استادی يك
طالبی به شاگردش داد و پرسيد : به نظر تو اين طالبی چطور است ؟ خوشمزه است
؟
شاگرد جواب
داد : بله ! بله ! خيلی خوشمزه است .
آن وقت
استاد اين پرسش را مطرح كرد :
كدام
خوشمزه است ؟ طالبی يا زبان ؟
اين داستان
يك كوآن خيلی جالب است . شاگرد فكر كرد ، گيج شد و بالاخره پاسخ داد :
اين طعم
زائيده وابستگی است ، نه تنها وابستگی طعم طالبی و زبان ، بلكه هم چنين
وابستگی بين ...
استاد
خشمگين فرياد زد : ابله ، ابله ، چرا ذهنت را پيچيده می كنی ؟ اين طالبی خوشمزه است . طعم آن فقط همين است كه احساس خوبی می دهد و همين كافيست .
23 – زندگی رويايی بيش نيست
مردی می خواست ثروتمند شود و هر روز به عبادتگاه می رفت و به درگاه خداوند استغاثه
می كرد تا آرزويش بر آورده شود . يك روز زمستانی كه از عبادت بر می گشت ،
داخل خاك يخ زده ، كيف پول بزرگی ديد . گمان كرد كه آرزويش بر آورده شده
اما چون نمی توانست كيف را از داخل يخ بيرون بكشد ، تصميم گرفت روی آن
ادرار كند تا يخ آب شود و همين كار را هم كرد ... و ناگهان در رختخواب
مرطوب از ادرار ، از خواب بيدار شد ...
زندگی ما
هم همينطور است .
ساتوری نه
يك موقعيت ويژه ذهن است و نه يك مرتبه متعالی آگاهی ، ساتوری بيدار شدن به
زندگی خويش است .
استاد
توكوزان
( Tokuzan )
در حال
مرگ بود ،
شاگردی به
او نزديك شد و پرسيد : وصيت شما چيست ؟
توكوزان
پاسخ داد كه وصيتی ندارد اما شاگرد اصرار كرد : شما هيچ حرفی ... هيچ حرفی برای گفتن نداريد ؟
و استاد در
حالی كه نفس آخر را می كشيد گفت :
زندگی ،
رويايی بيش نيست .
24 – هيچ
كار نمی كنم
ياكوزان
(
Yakusan )
تنها در
تالار به ذاذن مشغول بود استاد وارد شد و از او پرسيد : چه می كنی
؟
شاگرد پاسخ
داد : هيچ كار نمی كنم .
استاد گفت
: تو ذاذن می كنی .
شاگرد گفت
: اگر گفته بودم ذاذن می كنم معنيش اين بود كه به ذاذن مشغولم .
پس استاد
گفت : تو يك كاری می كنی ... چرا اين هيچ كار نكردن است ؟
شاگرد گفت
: حتی هزار بودا هم نمی توانند بفهمند .
25 ـ
انديشه ی بی انديشه
راهبی از
ياكوزان (
Yakusan
) كه در حالت زيبای ذاذن با قدرت ، بی حركت نشسته بود پرسيد : در حال حاضر
به چه می انديشی
؟
ياكوزان
گفت : به اعماق نه – انديشی می انديشم .
26 ـ جنايت
كجاست ؟
سوسان (
Sosan
)
شاگرد اكا (Eka
) جذام داشت . وقتی برای نخستين بار با استادش كه پيشوای دوم ذن بود روبرو
شد به او گفت : استاد از من اعتراف بگيريد ، كارمای بد مرا بشوييد و مرا از
جنايات و گناهانم پاك كنيد .
اكا به او
پاسخ داد : گناهانت را نزد من بياور تا آنها را پاك كنم . در اين لحظه
سوزان به بيداری رسيد .
( گناه
چيست ؟ خوب چيست ؟ بد چيست ؟ )
27 ـ سكوت
مطلق
در يك معبد
پرت كوهستانی ، چهار راهب به ذاذن مشغول بودند . تصميم گرفته بودند كه يك
سشين در سكوت مطلق برگزار كنند . شب اول در مدت ذاذن شمع خاموش شد و كلبه
را در تاريكی عميق فرو برد . راهبی كه از همه جديد تر به معبد آمده بود
آهسته گفت : شمع خاموش شده است !
دومی جواب
داد : تو نبايد حرف بزنی ، اين يك سشين در سكوت مطلق است !
سومی اضافه
كرد : چرا صحبت می كنيد . ما بايد خاموش بمانيم و سكوت اختيار كنيم .
چهارمی كه
مسئول سشين بود نتيجه گرفت : شما هر سه احمق و نادان هستيد ، فقط من هستم
كه حرف نزدم !
( لكه ای روی ساتوری ! فقط من خوب هستم ! )
28 ـ
قرارگاه كجاست ؟
استاد ذن
جائوجو (
Jow – Joe
) پس از رسيدن به روشنگری به نقاط مختلف سفر كرده و به ديدار
دیرهای ذن رفت . روزی به ديدار جو يويی
(yui
–
Jo
) راهب رفت .
جويويی گفت
: چرا عنان قرار بريده ای
؟
جائوجو
پاسخ داد : قرار گاه كجاست ؟
جويويی با
تمسخر گفت : ها ، ها ، حتی نمی دانی كجا زندگی می كنی
؟
جائو جو
گفت : سی سال است اسب سواری می آموزم . امروز از الاغ لگد خوردم !
29 ـ سگ و
سرشت بودايی
رهروی از
استاد جوشو (
Jusho
) پرسيد : آيا سگ سرشت بودايی دارد ؟ استاد گفت : نه!
شاگرد گفت
: جانداران همه گوهر بودايی دارند . سگ چرا ندارد ؟
جوشو پاسخ
داد : سگ در زندگی پيشين خود تفاوتهايی می گذاشت .
شاگرد
ديگری از جوشو پرسيد : آيا سگ طبيعت بودايی دارد ؟
استاد گفت
: آری !
شاگرد گفت
: پس ظاهر نفرت انگيزش از چيست ؟
جوشو گفت :
يقين داشت و يقين نكرد .
اين داستان
اينگونه نيز نقل شده است :
رهروی از
استاد جوشو پرسيد : آيا سگ سرشت بودايی دارد ؟
جوشو در
پاسخ ، كوآن مشهور خود را بيان كرد و گفت : وو !
( بعضی برای لغت وو معانی خاصی می آوردند و گروهی براين باورند كه وو همان صدا
ی وو است . در جايی معنی آن را هيچ چيز ذكر كر ده اند كه بيشتر قابل توجه است
. )
30 ـ
خاكستر بودا
اين داستان
در مورد استادی ست كه چون ديد هوا در معبد خيلی سرد شده است ، مجسمه چوبی مقدسی را از محراب برداشت و به جای سوخت در بخاری انداخت . نگهبان معبد از
اين كار هراسان شد و به اعتراض پرداخت . استاد بدون اينكه سايه شرمی بر
چهره اش نشسته باشد ، مشغول به هم زدن خاكستر بخاری شد . نگهبان از او
پرسيد : دنبال چه می گرديد ؟ استاد در پاسخ گفت : به دنبال ساريراس .
(
Sariras اشياء كوچك شبيه ريگ است كه می گويند در خاكستر اجساد مقدسان پيدا می شود . )
نگهبان دو
مرتبه پرسيد : چگونه اميدواريد كه ساريراس را در خاكستر بودای چوبی پيدا
كنيد ؟ استاد جواب داد : اگر ساريراس در اين خاكستر پيدا نمی شود آيا ممكن
است دو مجسمه چوبی ديگر بودا را برای آتش بخاری به من بدهيد ؟ !
